تبليغاتX
روزهای خوب خدا
دلم گاهی برای آن رفیق بی کلک پر می کشد
 
همه از خداییم و به سوی او باز می گردیم
جمعه ۱۰ / ۷ / ۱۳۸۸ مادرم برای همیشه چشماشو بست  و چشم به دنیای دیگه باز کرد، تا نعمت دیدن روی گلش از ما کم شه.

یک عمر پاک زندگی کرد  تا پاک به اون دنیا سفر کنه.

و ما موندیم

و ما...

من یقرء فاتحه مع صلوات


موضوع :
|
+| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 11:43 توسط سامان سیا |


اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

موضوع :
|
+| نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 21:12 توسط سامان سیا |


از علیرضا م
مرد کور
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

موضوع :
|
+| نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 12:22 توسط سامان سیا |


01
سلام
می خوام براتون یه قصه بگم اما شاید نخوابید این قصه یه کم طولانیه مجبورم توی کامنت های مختلف براتون بنویسم
هر بار چند خطش رو مینویسم و امیدوارم خسته نشید.
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیشکی نبود
یه روزی روزگاری یه خونه ای بود که چهار تا داداش توش زندگی میکردن.یه مامان داشتن که اون روزا خیلی حواسش به اونا بود و واسشون خیلی سختی می کشید. توی اون روزا زندگی کردن خیلی سخت بود. آخه می دونید چرا؟ چون توی اون سالها ما در حال جنگ با عراق بودیم. دوستانی که ایلامی هستن شاید بهتر بتونن درک درستی از اون روزها و سختی هاش داشته باشن.مادر قصه ی ما یه شوهر پر کار و پر تلاش داشت که توی اون سالها مجبور بود به خاطر اوضاع سخت منطقه ی مرزی ایلام بیشتر وقتش رو دور از خونه سپری کنه. توی اون بمبارون های سخت هم برای خونه وادش سخت بود هم واسه خودش.این مادر مهربون قصه ی ما چند تا آبجی و داداش هم داشت. داداش و آبجیایی که یه جورایی هنوز نتونسته بودن به خاطر سن کم و سادگی شون تا اون روز گلیم خودشون رو از آب بکشن بیرون و این مادر جون یه جورایی هوای اونا رو هم داشت. توی اون روزا اون چهار تا داداش یه مادر بزرگ خوب هم داشتن. مادر بزرگی که خیلی اونا رو دوست داشت. زندگی به سختی می گذشت و روز ها سپری می شد تا این که به اواخر جنگ نزدیک می شدیم که اوایل سال 67 بود که متوجه شدن که مادر خوب قصه انگاری بارداره و می خواد در طی چند ماه آینده یه بچه ی گوگوری مگوری دیگه به دنیا بیاره.یه هویی یه غوغایی توی اطرافیان به وجود اومد.دیگه اون مادر خوب مجبور نبود کار های خیلی سخت سخت بکنه چون اطرافیان بیشتر هواشو داشتن. شوهرش هم سعی می کرد بیشتر در کنار خانواده باشدش و لا اقل دو روز یه بار یه سری بزنه. گذشت و گذشت تا این که در تیرماه 1367 در 16 روزش یه پسر تپل مپل دیگه به دنیا اومد.هر کی گفت اسمشو چی گذاشتن؟

موضوع :
|
+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 3:27 توسط سامان سیا |


تولدم مبارک
تولدم مبارک
به به ،تولدی که هیچ کی یادش نبود :( عیبی نداره
امروز من دقیقا 21 سالگی رو چسبوندم به طاق  و از امروز به بعد من 22 ساله تشریف دارم.
باورم نمی شه 22 سال... چند تا 22 سال دیگه قراره بگذرونم؟
یکی دیگه ؟ دو تا دیگه؟ فکر نکنم به سه تا دیگه برسه!...
ولی مهم اینه که بتونم در این مدت یه کم آدم بشم، برای اون دنیام یه توشه ای ذخیره کنم.
آره همین مهمه.
امسال دلم خوش بود که 16 تیر افتاده توی اعتکاف و مثل سالهای پیش که معتکف شدم تولدم رو با بچه هیئتیا توی مسجد می گیرم،
چی فکر می کردم چی شد! عیبی نداره هر چی خیر باشه همون می شه.
به مناسبت این روز میمون و مبارک هم قابل وبلاگ رو یه صفایی دادم : پی.
این روزا خیلی درگیرم، خیلی سرم شلوغه،
می خوام برم سر کار از صب تا 2 بعد از ظهر،
می خوان مادرم رو دوباره عمل کنن منم که قطعا کسی هستم که بیشتر کارا رو دوشمه،
می خوام برم برای ثبت اختراع ولی نمی شه،
می خوام برم توی کار بیزینس،
می خوام ترم تابستونه بگیرم و باید از همین الان شروع به در س خوندن بکنم،
می خوام به کلاس های کارآفرینی برم که بتونم باهاش تا 10 میلیون وام بگیرم.
این همه کار رو یه دو جین آدم هم نمی توننن بکن ولی من باید بتونم، چون هر کدومش که انجام نشه خیلی از زندگیم عقب می یوفتم : دی.
این چند روزه فقط ترانه های جدید بنیامین رو گوش می دم بد جوری خوشگلن :دی .
تولدم مبارک.
این وسط یه همه چی فکر می کنم به جز تولد .
همون روزی که زیر بمب بارون های عراق با سختی ها و بد بختی های زیادی بالاخره چشم به این دنیا  باز کردم...
اگه نمی کردم چه قدر خوب بود.؟ خیلی خوب بود.

موضوع :
|
+| نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 17:48 توسط سامان سیا |


دلنوشته
سلام به همه ي دوستان
بعد از حدود سه سال تصمیم بر این گرفتم که یه صفایی به وبلاگ بدم :دی
اول از همه این که می خوام اولین قالبی رو که خودم براش طراحی کردمو روش بندام. دوم اینکه می خوام این وبلاگ رو به دلکده تبدیل کنم و سعی هم می کنم که توی هر آپدیت کردنم یک شعر هر چند کوتاه رو توش بیارم.سوم این که می خوام به همه ی دوستان قدیمی یه سری بزنم و ازشون بخوام بیان و کامنت بذارن و از همون بچه بازی های قدیمی :دی.
در این دوسال اخیر که اصلا به کسی سر نمی زدم خیلی از دوستان بودن که به من لطف داشتن و هیچ وقت منو تنها نذاشتن. مثلا آقای قاف که دیگه همه فراموشش کردن و خیلی از دوستان عزیز تر از جان دیگه ی من .
هر وقت به وبلاگی می رم و می بینم مطالب زیبایی نوشته می شینم و تا آخرش می خونمش. به اصطلاح بی سر و صدا می یام و سرک می کشم :پی.
هر وقت به وبلاگی می رم و می بینم متن نوشتش زیاده حوصلم نمی شه بیام همش رو بخونم.امید وارم شما این طور نباشید.
هر وقت به وبلاگی می رم و می بینم که خیلی وقته که دیگه آپ نمی کنه دلم می شکنه به یاد گدشته ها می یوفتم مثلا محمد و رویا رو کی یادشه؟ یادتونه؟
این موسیقی رو هم به افتخار شما گل های همیشه با طراوت خودم می ذارم. دالودش کنید لذت می برید.
در مورد موسیقی باید بگم که اسمش کاروان سرا هستنش مال کیتارو وه
خیلی قشنگه منم یه دقیقه ازش رو در آوردم و با کیفیت نسبتا خوب با حجم کم انداختم توی هاستم تا شما هم بتونید دانلودش کنید. امید وارم لذت ببرید: پرانتز باز.
منتظر حضور سبزتون هستم
یا علی
بای
و این هم یه شعر جدید:
---------------------------------

در ساعت حوالی دیشب برای تو
شعر هایم سرپایی شده است
 من هم سرپایی...
     تو را سرپایی...
          دوست سرپایی...
               داشته ام...
                    روزی...
                         شاید...
                              سرپایی؟!
***
حتی همان که منتظرش هستی و نمی گویم
((آخر توالت فرنگی برای همین است، سرپایی چرا؟!؟))
***
حتی همان که منتظرش هستی و نمی گویم:
((بوس
     یواش تر
          لا لا لا   لاااااااااااااااااااااا))

لامذهب چقدر لا دارد لالایی
خوابم که نمی برد سرپایی


موضوع :
|
+| نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 18:56 توسط سامان سیا |


گنجشک کوچک بی آشیانه ام

بر روی تیرکمان آشیانه ای زده است

هااااااااااااااااااااااااااای کلاغ هاااااااااااااااااااا حواستان باشد

                      سیم ها را

که تیر برق محل...

                که یاد ها

                            نبرند


موضوع :
|
+| نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 11:51 توسط سامان سیا |


عروض
علاقه مندان به اوزان شعر کلاسیک حتمی روی لیک پایین رو کلیک کنند. تا اونجایی که تونستم سعی کردم که با سادگی هر چه تمام تر و در چند صفحه وزن شعری رو توضیح بدم

راستی برج سرطان می شه تیر

برجی چو زهر، از سر  قلبم عبور کرد...

اوزان عروضی

 


موضوع :
|
+| نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 2:22 توسط سامان سیا |


عاشورایی به غزه بنگریم
این خیمه که در درون آتش تنهاست

                      با این همه ظلم باز هم پابرجاست

این غزه ی بی دفاع هم منتظرِ

                      هفتاد و دو قطره آب با یک سقّاست

....................................................

از غزه صدای آشنا می آید

                      بوی گل پرپر از کجا می آید؟

این ناله ی *هل من ناصرا ینصرنی*

                      از غزه...  یا ز کربلا می آید؟

.......................................................

وقتي كه همه يكسره در خواب شوند

                      وقتي گلها دوباره بي آب شوند

از علقمه تا غزه خدا مي خواهد

                      با خون شهيدان همه سيراب شوند

 


موضوع :
|
+| نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 10:8 توسط سامان سیا |


عید قربان مبارک
آرزوهایم را به او گره زدم

                         و عقب عقب با یک دنیا امید دور شدم.

                                                                    دور و دورتر...

آنقدر دور

       که نقطه شدم

              نقطه نقطه نقطه

 

 

***عید قربان مبارک***


موضوع :
|
+| نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 21:1 توسط سامان سیا |


چند رباعی
"من" بند نبسته ی دو کفشم ای/ضن

                           "تو" پای برهنه ای برای رفتن

با پای پیاده تا کجا خواهم رفت؟!

                           "دی به سته دی ، باوو وه رییت ،  گیان بکن" **

**به زبان کوردی به معنی:: بس کن دیگه، جون بکن، راهت رو بیا ::

 

---------------------------------------------

من یک بچه گرگم که فقط یه خورده

                           از گله ی خود دور شده جا مانده

از این همه حیوان در این کو هستان

                           باران نزده ، شلوارش خیس شده!


موضوع :
|
+| نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 16:28 توسط سامان سیا |


بدون شرح
چندیست باغ انارم

            فقط سیب دارد

                       سیبی با چشم های سیاه پیوندی...


موضوع :
|
+| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 10:32 توسط سامان سیا |


بر باد رفته ام
در لا به لای پنجه ی فرهاد رفته ام

                                   بغضم که در سکوت به فریاد رفته ام

سنگ تو را به سینه زدم، در میان خود

                                   گمگشته ای نیامد و از یاد رفته ام

یک آینه، دو سنگ، و یک حس مشترک

                                   تصویر تکه تکه ی بر باد رفته ام


موضوع :
|
+| نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 12:50 توسط سامان سیا |


در حال آپ کردنم
منتظر باشید

به زودی با یه سه بیتی و یه غزل جدید در خدمتتون خواهم بود

یا علی

بای


موضوع :
|
+| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 11:49 توسط سامان سیا |


شعري نگفته ام...
شعري نگفته ام

اينبار فقط به خطوط آبي سرنوشتم

                                          و رگها

                                               و يا دفتر ....

                                                         نگاه مي كنم

و نگاه مي كنم

كه چرا فقط چند خط گريسته بودي

روي خطوطي كه هيچ وقت گفته نشد

شعري نگفته ام ...


موضوع :
|
+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 17:58 توسط سامان سیا |